جمع شد آتش درونم حاصلش شد خرمني
جمع شد آتش درونم حاصلش شد خرمني
شعله ي سرخي به تن دارم چنان پيراهني
دوستان بار رفاقت را زمين انداختند
تازگي ها سايه ام كرده ست با من دشمني
بخت بد اين عشق كرده روزگارم را سياه
او مهيا كرده از آتش برايم گلشني
گرچه زيبا روي و خندان لب براي حافظ است
عشق لامذهب برايم گشته چون اهريمني
***
اين همه ديوار اما اي دريغ از پنجره
نيست اميدي به آدم هاي عصرِ آهني
شعر از مجتبی اصغری فرزقی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۰۱ ساعت توسط م مهر
|