بنداز دور گردنم تقصیرها را
درگیر کن با من تمام شیرها را

من با دم و هر بازدم های تو هستم
آماده کن روی سرت جن گیرها را

این سینه این خنجر اگر بس نیست بانو
روی سرم خالی کن آن هفتیرها را

باید برایت مثل اسماعیل باشم
تیزش کنی با حلق من شمشیرها را

آنقدر می مانم که تا مجبور گردی

با من ببافی پای خود زنجیرها را

شعر از یوسف خورشیدی