در خود شـ کسـ تـ ـه ام ... و به دنبال ِ تکــّه هام
داری فرار می کنی انگار من جذام ↓

دارم به قطعه – قطعه شدن فکر می کنم
می گیرد آخر از تو مرا فکر ِ انتقام

از خود بریده ام . و قرنطینه می شوم
در حرف های آخر و مرگی که ناتمام ...

افتادم از قیافه و خیلی عوض شدم
هِی فکر می کنم که خودم را کجا ؟ کدام ؟

بگذار تکــّه های مرا در کنار هم
برگرد سمت آینه بعدش بگو : سلام

شعر از اکرم حیدری