از همان روزی که با غمها رفاقت می کنم
هر نمازم را به شوق مرگ نیت می کنم

حالم از دنیا به هم خورد آنقدَر ابلیس داشت
زورکی دارم به انسانها محبت می کنم

ای پدر دفنم کن و یادم بیاور دخترم
چون به حال مرده ها خیلی حسادت می کنم

جاهلیت منحصر به دوره های قبل نیست
حرمت تاریخ را شخصا رعایت می کنم

از تبار خونی گلهای آدم خوارم و
ناشیانه با تو از احساس صحبت می کنم

حرفهای شاعرانه صادقانه نیست چون ...
موقع ِ گفتن به وزن واژه دقت می کنم

گرچه همواره حواسم جمع رفتار تو هست
تیر آخر را بزن، یک لحظه غفلت می کنم

شعر از صنم نافع

پی نوشت : وقتی که بهار هرگز بهار نشد!