من غـبطه مـیخــورم بـه درختان خانه ات
من غـبطه مـیخــورم بـه درختان خانه ات
ای کاش سر گـذاشتــه بـودم به شانه ات
در فصل جفتگیری فولاد و سنگ، کاش
گنجشک من تو باشی و من آشیانهات
گنجشک من تو باشی و من در به در شوم
از صبــــح تــــا غـــروب پـــی آب و دانـه ات
وقـت غــروب از تــو بپرســم: چگونه است؟
بـــا چنــد استکـان مِی روشن، میــانه ات؟
بعـــدش بخـواهـم از تـو کمـی درد دل کنی
گــاه از زمین بگویــی و گــاه از زمــانــه ات
یـک مشت کودکاند، به دور درخت سیب
انـگشـتهــای کــوچــک تـو زیـر چـانه ات
در بوسهی تو، بذر تغزل نهفته، کاش
روی لبان من بشکوفد جوانهات
راس کلاغ، فرصت کشف شهود نیست
بگذار تا تو را برسانم به خانهات...
شعر از علیرضا بدیع
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۲/۰۸ ساعت توسط م مهر
|