خسته ام خسته ازاين دنياي آب و دانه ها
خسته ام خسته ازاين دنياي آب و دانه ها
خسته از جغرافياي سردسيرِ شانه ها
پيله پيچيدم به دور خود ولي سنخيتي –
- نيست هرگز با من و تاب و تبِ پروانه ها
راز هر مردي فقط با مرگ افشا مي شود
از چه مي پرسند احوال ِ مرا بيگانه ها ..؟!
عاقبت خود را به مردن مي زنم كنج قفس
تا دمي بيرونم اندازند اين ديوانه ها
عشق قابيلي است مي خواهد فقط پنهان كند
كشته اش را نيمه شب در خلوتِ ويرانه ها
مي روم يكباره ديگر- مي- بنوشم تا سحر
تا مرا بيرونم اندازند از ميخانه ها
سنگ برنعشم نياندازيد دارد مي رود_
_ صبرم از روي لبِ بي طاقتِ پيمانه ها
بي گمان عاشق شدن زيباست اما عشق را
همچنان بيهوده بايد جست از افسانه ها
شعر از سيد مهدي نژادهاشمي
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۲۴ ساعت توسط م مهر
|