تــا کی از يوسف و آن پيرزن تــــر دامن
تــا کی از يوسف و آن پيرزن تــــر دامن
قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من
تا کی انکار کنم عشق زليخايی را
تـا مجوز بستانـد غــزلــم الزامن
بی گمان لايق يک قطره لجن خواهم شد
اگــــر انکـار کنــــم هيبت
دريـــــــــا را من
عشق آن جغجغه ای نيست که مجنون برداشت
تا کــــــه سرگـرم شود بــــــا زدَنَش
صدها «من»
چند قرن است به عشق سريال مجنون
غرق در خواب و خيالند همه ، حتا من
ای که از قصه ی تو اين همه انسان خوابند
داوری کــو؟ کـــــــه بگويد تو محقّی يا
من؟
عشق ، عصيان زليخاست نه حُسن يوسف
قصه ای بيش نبود آنچــــه تـــــــو گفتی
با من...
شعر از غلامرضا طربقی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۱۴ ساعت توسط م مهر
|