خانم !من و تو چای،پسرخاله ،ساندویچ
خانم !من و تو چای،پسرخاله ،ساندویچ
رِیلِ تواَم که شانه به ... هِی پیچ پشتِ پیچ
این رودخانه بی تو به جایی نمی رسد
این آدمِ بدون تَلَنگُر و بی سوئیچ
دارد به چشمهای شما فال میزند
روی دلش، که بسته خودش را به مویِ هیچ
یک.. دو...سه...د..دُچّارِ تَوَهُّم ولی شدم
لعنت به این هدف به مسیری که مارپیچ
تا انتهایِ قصّه مرا گیج می کُند
اُفتاده این فِشارم و لطفاً کَمی سن ایچ
فَرقی به حالِ هیچ کُجایت نمی کند
من گیر اگر دهم به تو از فِرقِه ی سه پیچ
این قصّه ی هزار نفر مثلِ ما دوتا
یک زن به نامِ آینه، یک مرد ... نه هویچ.
شعر از یوسف خورشیدی
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۱/۰۶ ساعت توسط م مهر
|