بارها خود را گرفتار ِ توهّم کرده ام
بارها خود را گرفتار ِ توهّم کرده ام
خواستم با تو بیایم راه را گم کرده ام
بارها تصویرِ آرامش در اقیانوس را
با غزل هایم شکستم ،پُر تلاطم کرده ام
لای تور وُ پولک وُ فوّاره ها ...رقصیده ام
با تو خود را نو عروسِ شب تجسّم کرده ام
بُر زدم دل را میان شاعران وُ دلقکان
بارها غم داشتم اما .... تبسم کرده ام!
دیگر از خود خسته ام ،بیزارم از این روزها
آنقَدر این روزها بر خود ترحّم کرده ام
مادرم حق دارد از یک قطره شیرش نگذرد!
دردِ او را سوژه ی لبخندِ مردم کرده ام
من که آدم نیستم ، پس زیر شلاقم بگیر
چون بهشتت را فدای سیب وُ گندم کرده ام
شعر از صنم نافع
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۲۴ ساعت توسط م مهر
|