شروع شعر به یاد توبود و پایانش
غزل گرفته دلم را و من گریبانش

دوباره باز همان شوق در نگاهم بود
که از نگاه تو کردم همیشه پنهانش

چقدر با خودم امروز حرف ها زده ام
چقدر وعده به خود داده ام که امکانش...

خبر نداشتم این را که سرنوشت آمد
کشید بر سر این عشق خط بطلانش

فرا گرفته مرا بی تو بهت سنگینی
شبیه آدم بیچاره بعد عصیانش

به سمت قلب من این بار گیسوانت را
بگو به باد اگر میکند پریشانش

صدای هیچ کس این روز ها نمی آید
گرفته هر که سر خویش در گریبانش

دلم گرفته از این سال این که می آید
دوباره بعد از اسفند هم زمستانش

قدم به پهنه ی میدان روزگار گذار
اگر چه هیچ کسی نیست مرد میدانش

در این مسابقه حتی برندگان بزرگ
ندیده اند کجا بود خط پایانش

شعر از محمدرضا جمیلی