حالم عجیب،ابری و باران گرفته است
حالم عجیب،ابری و باران گرفته است
از دردهای من،دل آبان گرفته است
پاییز بود و رفتن تو ناگزیر بود
از آن زمان،غروب بیابان گرفته است
از حال و روز من،به تو پیکی خبر نداد
بغضم دوباره دست به دامان گرفته است
دنیای نامراد چرا حس و حال را
از دست های حوصله هامان گرفته است؟!
باور بکن که زندگی ام رو به راه نیست
این جا هوای بی تو فراوان گرفته است
باور نکن که رفتی و بعد نبودنت
این زندگی بدون تو سامان گرفته است...
شعر از سمانه میرزایی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۸/۰۶ ساعت توسط م مهر
|