حالم عجیب،ابری و باران گرفته است
از دردهای من،دل آبان گرفته است

پاییز بود و رفتن تو ناگزیر بود
از آن زمان،غروب بیابان گرفته است

از حال و روز من،به تو پیکی خبر نداد
بغضم دوباره دست به دامان گرفته است

دنیای نامراد چرا حس و حال را
از دست های حوصله هامان گرفته است؟
!

باور بکن که زندگی ام رو به راه نیست
این جا هوای بی تو فراوان گرفته است

باور نکن که رفتی و بعد نبودنت
این زندگی بدون تو سامان گرفته است
...

شعر از سمانه میرزایی