معنا ندارد زندگی ، آن جا که شادی مرده است
معنا ندارد زندگی ، آن جا که شادی مرده است
برگ گیاهی بهتر از صدها گل پژمرده است
در این زمستان ِ سیه ، تصویر سبزی نیست ، نیست
زرد است هر برگی که باد ، از باغ ها آوُرده است
طوطی ، اسیر ِ میله ها ، قمری ، غریب و در به در
زرد ِ قناری غم زده ، کنج قفس ، افسرده است
ای لطف ِ لطف ِ لطف ِ عشق ، ای نازنین ِ روزگار
!
آخر چه دستی خنده را از کودکی ها برده است ؟
تنهایی ِ آوازها ، بن بست ِ تاریخ است ، آه
!
مُهر ِ شکست ، از این سبب بر شیوه ی ما خورده است
شعر از جلال قيامي ميرحسيني
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۵/۰۹ ساعت توسط م مهر
|