عشق از حساب سود و ضرر طفره می رود
عشق از حساب سود و ضرر طفره می رود
از درک راه و رسم خطر طفره می رود
آسودگی بهای فراموش کردن است
جنگل هم از خیال تبر طفره می رود
شب آنچنان گرفته که خورشید پیر هم
از آمدن به سمت سحر طفره می رود
دستی اگر به شوق گشایش دری زند
دستی هم از گشودن در طفره می رود
تا چشم های تو به جهان می کند نگاه
شیطان هم از فریب بشر طفره می رود
((ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش))
اما دل از خیال سفر طفره می رود
چشم انتظار آمدنت مانده ام ولی
دستت بر آستانه در طفره می رود
محکوم پای چوبه ی دارم که سر به زیر
از دیدن هزار نفر طفره می رود
بر شاخه آن کلاغ که ساکت نشسته است
از دادن کدام خبر طفره می رود؟
شعر از محمد رضا جمیلی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۰/۰۷ ساعت توسط م مهر
|