شب شد ، دوباره گریه ی یکریز تا به صبح
شب شد ، دوباره گریه ی یکریز تا به صبح
رویای از خیال تو لبریز تا به صبح
شیرین ! فغان تیشه ی فرهاد شد تمام
راحت برو به بستر پرویز تا به صبح
شب ها که پیر بلخ زمین گیر قونیه است
باشد دلش هوایی تبریز تا به صبح
با یاد چشم های تو عمرم به سر شود
از صبح زود تا شب و شب نیز تا به صبح
پایان شاعری ... بروم عاشقی کنم
شب شد ، دوباره گریه ی یکریز تا به صبح
شعر از
سید محمد تولیت
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۸/۰۲ ساعت توسط م مهر
|