من آمده ام تا که بگویی گله ها را
من آمده ام تا که بگویی گله ها را
دل دل نکن و باز بکن مساله ها را
حیف است که دور از تو غزل شکل بگیرد
پیشم بنشین و بشکن فاصله ها را
من هیچ ...که تاریخ به دنبال تو بوده است
پایان بده جنگ و همه ی غائله ها را
اشکانی و ساسانی و سامانی و غیره
دنبال خودت می کشی این سلسله ها را
جریان تو آنقدر خلاصه و قشنگ است
که عاشق خود کرده ای کم حوصله ها را
آبستن چشمان تو هستند غزل ها
هی پلک نزن ، زجر نده حامله ها را
عصیان بکنی ، بغض شوی ، شعر بگویی
از بر شده ام تک تک این مرحله ها را
تو پنج دی و من بم آماده ی ریزش
آغاز بکن سخت ترین زلزله ها را
من از تو پرم ، از تو نوشتم همه جا را
پس دور نریزی همه ی باطله ها را
شعر از وحید پورداد
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۰۹/۱۶ ساعت توسط م مهر
|