جنونی تازه، زخمی نو ، نشان کرده ست جانم را
جنونی تازه، زخمی نو ، نشان کرده ست جانم
را
و میگيرد همين ته ماندهی تاب و توانم را
کجايی آی...! حجم هستيم در خويش میپيچد
و میترسم برون ريزد ز دل، راز نهانم را
تمام آرزوهای مرا توفان شک بردهست
و ابری تيره پر کرده ست چشم آسمانم را
نه خورشيدی، نه امّيدی، چه خواهد شد؟...
نمی دانم
فقط سرماست میداند زبان استخوانم را
چه میپرسی نشانت چيست؟ نامت چيست؟ بيهوده ست
بپرس از کوچههای بيکسی، نام و نشانم را
در اين مرداب وهم افروز ایمان سوز، میپوسم
اگر دستت نگیرد دستهای ناتوانم را
زبانم جز به کام ِ نامِ تو دیگر نمیگردد
تو که لبریز عطر نام خود کردی دهانم را
...
زمستان رفت و من در دستهایت زاده خواهم
شد
جنونی کهنه، جانی نو ... که میگوید اذانم را؟
شعر از مرتضی دلاوری پاریزی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۶/۱۴ ساعت توسط م مهر
|