زندگی ! تسلیم .... من دارم به آخِر می رسم
زندگی ! تسلیم .... من دارم به آخِر می رسم
دارم از غمها به یک تقدیرِ نادر می رسم
باورت می شد که یأسِ فلسفی خُردم کند
گرچه استثنائی وُ محکم به ظاهر می رسم!
بر صلیبم می کشی تا رنج عیسی کم شود
بد- تقاصی می دهم تا دردِ وافر می رسم
یخ زدن انگیزه ای مبهم به مرگم می دهد ...
من که سردم می شود تا حرف ِشاعر می رسم
معصیت هایم هدفمند است نه ترفند عشق!
خودکشی کردم و َ تا مرگم چه ماهر می رسم
ای که می گفتی: همیشه با تو ام ... دفنم بکن
هفت شب وقتی گذشت آیا به خاطر می رسم ؟
ناتوانم ....پس معافم کن از این تحلیل ها
عاجزانه تا خدای حیّ و ُ قادر می رسم
شعر از صنم نافع
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۰۵ ساعت توسط م مهر
|