هرگز  نخواهد بود  رویایی و  شورانگیز
گیرم که  شعری خوانده باشی  در شب پاییز

انگار بی من بودن  عادت شد  برای تو
تا خاطرات خوبمان را بشمری نا چیز

ای بی تفاوت ، بی خیال عشق ، می فهمم
پیش منی و می کنی از دیدنم پرهیز

لذت ندارد خواندن شعر از زبان من
وقتی که هستم از غم و درد و غزل لبریز

...

بی سرپناه و بی کسم ! تقصیر باران نیست
افتان و خیزانم اگر در کوچه های لیز

شاید نمی دانی ولی مردی به یادت هست
در بین سرما و سکوت موهن تبریز

من با صدای برگهای خشک می خوابم
شاید به خوابم آمدی ،گفتی " رضا " برخیز ...

شعر از رضا کیانی