هرگز نخواهد بود رویایی و شورانگیز
هرگز نخواهد بود رویایی و شورانگیز
گیرم که شعری خوانده باشی در شب پاییز
انگار بی من بودن عادت شد برای تو
تا خاطرات خوبمان را بشمری نا چیز
ای بی تفاوت ، بی خیال عشق ، می فهمم
پیش منی و می کنی از دیدنم پرهیز
لذت ندارد خواندن شعر از زبان من
وقتی که هستم از غم و درد و غزل لبریز
...
بی سرپناه و بی کسم ! تقصیر باران نیست
افتان و خیزانم اگر در کوچه های لیز
شاید نمی دانی ولی مردی به یادت هست
در بین سرما و سکوت موهن تبریز
من با صدای برگهای خشک می خوابم
شاید به خوابم آمدی ،گفتی " رضا " برخیز ...
شعر از رضا کیانی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۰۴ ساعت توسط م مهر
|