بیزارم از تو، از خودم، از دود سیگارت
از قصّه ی تکراری وُ معلوم هر بارت

با اینکه می بینی چقدر افسرده ام اما
نادیده می گیری مرا در عمق افکارت

باید ، نبایدهای بیرحمانه می سازی
وقتی که می آیی به خانه از سر کارت

ایراد می گیری مدام از مزّه ی قهوه
یا تلخی جا مانده اش بر روی شلوارت

تبعید کن روح مرا هرجا که می خواهی
دیگر نمی ترسد دلم از دست هشدارت

این روزها حرفی نمانده بینمان غیر از
سردرد های مزمنم با دود سیگارت

شعر از مریم انصاری فر