آه،این روزها که مى گذرد ، زنده ام گاه و گاه مى میرم
مرگ بد نیست،کاش مى گفتى: به کدامین گناه مى میرم ؟

گفته بودند زندگى خوب است ؛ گاه بنشیند و بسوزاند
این منم- جان شعله ور شده اى - که در آغازِ راه مى میرم

هر گلى بود بر سرم زده است ،دست تقدیر را چه باید کرد؟
از دو چشم سیاه زاده شدم، در دو چشم سیاه مى میرم

دلم آشفته ، روحم آشفته ،من و بختى که سال ها خفته
خسته ام، خسته ام، نگاهى کن،من که با یک نگاه مى میرم

دستى از دوردست ها انگار ، مى کشد این قطار خالى را
دلم ، اى اتفاق سرگردان! در کدام ایستگاه مى میرم؟

چاره اى نیست،غصه پیرت کرد کم کم از یاد مى روى دل من
تو شبى زنده زنده مى سوزى ، من شبى بى گناه مى میرم

شعر از ناصر حامدی