شمع شب افروز ما قصه هجران توست
خون دل از دیده و ناوک مزگان توست

از چه ندارد قرار این دل مدهوش ما

بی شک از آن نکهت مجمره گردان توست

درگذر از صحبت جور و جفا و خزان

بوی بهاران همه لعبت چشمان توست

پرده پندار ما رفت به تاراج عشق

شوکت دیوانگی فتنه فتان توست

معتکف دیر شد این دل شوریده سر

گوشه عزلت همه حاصل فرمان توست

سرو به جان می خرد مسلخ عشق تو را

شور دو عالم همه لمحه جانان توست

شعر از سعید چرخچی