جـنون مقدمــه اي از وقوع عصيان بود
هوا،هـــواي قــريب الشـــکست ايمان بود

سکوت تلـخِ ورم هاي ناشي از ماندن
و شاعرانه...؛ غـزل هات هم هراسان بود

هجـوم ممتد عشقي که زخم سطحي داشـت
که درد، شعر عمـــيقي به شــوق باران بود

حــضور مطــلـق دلشوره ها و تـنهايي
مـرور خاطره در ذهن هر خـــــيابان بود

هــميشــــه پنجره تنـــــها رفيق دردت شد
ميان شـــهر غريبــي که پر ز انــسان بود

قسم به هرچه جنون درسرت غزل مي شد
بگو دوباره دراين قصه "مــرد" ويران بود

بگـــــــو حکايـــت سيگارِ در خــيالاتـــت
چگونــــه ســـوخت که تشبيهِ زردِ آبان بود

بـــــگو چگونــه بــخوانم دلـــيل مرگت را
شــــــبيه هر غزلي که بدون پايان بود

کســـي ميان شما در ســـکوت مطلق مرد
که درخـودش فوران هاي تلخ طوفان بود

شعر از علي توکلي