براي نقشه ي دنيا فرار مي کشي و
براي بي کسي ات انتظار مي کشي و

به قصه هاي قشنگي که آن خداي بزرگ
براي ما ننوشته ، فشار مي کشي و

به ايستگاه نهايي رسيده اي ، تنها
توتون تلخ که بعد قطار مي کشي و

تمام جسم کثيف و پر از نبودت را
به سمت روزنه ي تنگ غار مي کشي و

خودت براي خودت فکر کرده اي ... لعنت
که هر چه بوده از اين اختيار مي کشي و

تولدت شده و با کمي فروپاشي
به روي کادوي مرگت نوار مي کشي و

جلوي آينه هي داد مي زني به خودت
بس است ! تا به کي آخر هوار مي کشي و ...

شعر از پيام آقايي