تو را هم مي برند از خلوت شبهاي خاموشم
تو را هم مي برند از خلوت شبهاي خاموشم
ازين توفان پنهان جان نخواهد برد آغوشم
حباب بي قرار بوسه هايت محو خواهد شد
كه با هر موج غوغا مي كند در لاله ي گوشم
چه طرفي بستم از تكرارباران هاي بي حاصل
كه من در بادها و يادها باغي فراموشم
نه مي بينم نه مي نالم نه مي ترسم نه مي پرسم
نه مي گريم نه مي خندم نه مي خوابم نه مي نوشم
من يخ كرده از گرماي آغوش تو خوابم برد
ندانستم كه بر اين آتش بي رحم مي جوشم
شعر از عبدالجبار کاکایی
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۶/۰۷ ساعت توسط م مهر
|