جفا به کس ز دلِ تنگ ما نمی گذرد
غریبه را و به هیچ آشنا نمی گذرد

سپرده ام دل خود را به آنکه از دل او
محبتی به منِ بینوا نمی گذرد

کسی که رفت بسوی رقیبم و افسوس
از او ز هیچ مکانی ، جدا نمی گذرد

کسی که بال و پََرش دادم و رقیب پراند
از آسمان من این روز ها نمی گذرد

چو می گذشت ز کوی رقیب ، دانستم
که سال هاست ز کویم چرا نمی گذرد

تو ای رقیب که دل برده ای ز دلبر من !
منم گذر کنم از تو ، خدا نمی گذرد

معین چو خواستم از درد دوری اش گویم
خبر رسید : از این سو ، صبا نمی گذرد

شعر از مهدی اصغری عظمی (معین تبریزی)