هر جا که حرف از دل سپردن بر زبان باشد
هر جا که حرف از دل سپردن بر زبان باشد
پای رقیبی تیزدندان در میان باشد
درد است دل دادن به دلداری که یاد او
هم آتش جان و همی آرام جان باشد
عاشق شدم ، شاید بهارم آید اما حیف
از بخت بد ، دیدم خزان پشت خزان باشد
جان داد آن بلبل چو دید آن گل که می خواهد
چشمش بسوی بلبلی دیگر روان باشد
وقتی دل عاشق گشت ، فکرش را نمی کردم
یک روز عشق من شبیه داستان باشد
گردون مرا بسیار خوب آموخت کاندر عشق
ممکن نباشد آنچه می خواهیم ، آن باشد
این روزگار تلخ هم خواهد گذشت اما
یارب مبادا دلبری ، نامهربان باشد !
از عشق پرسیدم معین را گفت یعنی درد
دردی که در دل تا قیامت میهمان باشد
شعر از مهدی اصعری عظمی ( معین تبریزی)
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۱۲ ساعت توسط م مهر
|