اسفند شد ، خود را در آغوش بهار انداخت
گل کرد نامش ، غنچه را از اعتبار انداخت

روبنده ي چل تکه ي آيينه را وا کرد
با دستمالش کاه در چشم غبار انداخت

مثل نسيم از مرزهاي بي هوا رد شد
مکثي ميان نطق سيم خاردار انداخت

از نو به گلدان هاي خالي گل تعارف کرد
با خنده هايش باغ را ياد انار انداخت

پروانه هاي کاغذي را در هوا پر داد
آتش به جان شمع هاي بي بخار انداخت

سنگي فروتن بود و قلب مهرباني داشت
يک عمر خود را زير پاي آبشار انداخت

در هر درنگي غرق رنگي تازه تر مي شد
هر جا توقف کرد عکسي ماندگار انداخت

او با مرور خاطراتش زندگي مي کرد
اما چرا عکس مرا اين قدر تار انداخت

شعر از کبري موسوي قهفرخي