مباد راز صبح را شبانه برملا کنم
و نام نامي تو را ميان تب صدا کنم

تو رفته اي و رفتنت نرفته است از سرم
نمي رود ... مگر خودم  سر از تنم جدا کنم

مخواه از تو بگذرم تو خود ميان خواب هم
رها نميکني مرا ... چگونه من رها کنم !؟

تو رفته اي و خانه ام پر است از نبودنت
بگو چگونه خانه را پس از تو جا به جا کنم

چگونه اکتفا کنم به رنگ روي استکان
به چند موي قهوه اي چگونه اکتفا کنم

"خدا کند کنار او به عشق زندگي کني"
نميتوانم اينچنين براي تو دعا کنم!

نمي شود تو را براي خود نخواست عشق من!
نمي شود ... گزافه است  هرچه ادعا کنم...

شعر از ياسر قنبرلو