بند بدن نبودم و از تن در آمدم
بند بدن نبودم و از تن در آمدم
بیرون زدم از آینه ، از " من " در آمدم
موسی نبودم اما در خلسه ای شگفت
تاریک محض رفتم و روشن در آمدم
نوری شدم که طاقت خاموشی اش نبود
چون شعله ای کشیده به شیون در آمدم
ای شبدر چهار پری که به یمن تو
هر بار زنده از دل بهمن در آمدم
من لب نداشتم که ببوسم تو را ولی
از شدت سکوت به گفتن در آمدم
دل را زدم به دریا... شاید بخوانی ام
از موج ها گذشتم و تا بندر آمدم
بی تن توان زیستنم بود و بی تو نه
پس عاقبت به هیات یک زن در آمدم
کبری موسوی قهفرخی
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۱/۲۶ ساعت توسط م مهر
|