پیشکش ما به چشم یار نیامد
خواستمش جان کنم نثار، نیامد

هر چه پریدند پلک‌های تمنا
مژده پایان انتظار نیامد

جام شرابی که طعم بوسه به لب داشت
پیر شدیم و شبی به کار نیامد

هر چه درخشید ماه و جلوه‌گری کرد
هیچ پلنگی به کوهسار نیامد

آه! که هر بار یاد عشق تو کردم
در نظرم مرگ ناگوار نیامد

قافله عمر هست و حوصله‌اش نیست
کیست که با زندگی کنار نیامد؟

شعر از فاضل نظری