ای رفته کمکم از دل و جان! ناگهان بیا
ای رفته کمکم از دل و جان! ناگهان بیا
مثل خدا به یاد ستمدیدگان بیا
قصد من از حیات، تماشای چشم توست
از چشمزخم بدنظران در امان بیا
جام شراب نیست که در کف گرفته است
خون میخورد ز دست غمت ارغوان بیا
ای لحظهای که در سر هر شاخه فکر توست
ای نوبهار تا به ابد جاودان بیا
این صید را به معجزه عشق زنده کن
عیسای من به دیدن این نیمهجان بیا
یک عمر آمدم به در خانهات، تو نیز
یکدم به خانه من بیخانمان بیا
شعر از فاضل نظری
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۹/۱۲ ساعت توسط م مهر
|