نگاه من به شبِ حسِ ّماهِ باران بود
اگرچه قاعده بر اشتباه باران بود

ستاره ها که دمیدند زندگی بارید
نگاه پنجره ها جلوه گاهِ باران بود

کویر بود پراز خستگیِ تنهایی
نگاه تشته اش امّا به راه باران بود

همیشه سوخت و آخر به تشنگی جان داد
و فکر می کنم این هم گناه باران بود

سراب بود و نباریدن و خیال و سکوت
وچشم من که امیدش «نگاه باران » بود

کویر سوخت درآغوش خسته « آتش »
شبی که دست طبیعت، پناهِ باران یود .

شعر از  سيد محمود علوي نيا