هر گاه یک نگاه به بیگانه میکنی
هر گاه یک نگاه به بیگانه میکنی
خون مرا دوباره به پیمانه میکنی
ای آنکه دست بر سر من میکشی! بگو
فردا دوباره موی که را شانه میکنی؟
گفتی به من نصیحت دیوانهگان مکن
باشد، ولی نصیحت دیوانه میکنی
ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی
در سینهی شکسته دلان خانه میکنی؟
بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت
چون رنگ رخنه در پر پروانه میکنی
عشق است و گفتهاند که یک قصه بیش نیست
این قصه را به مرگ خود افسانه میکنی
شعر از فاضل نظری
از مجموعه غزل "کتاب"/ انتشارات سوره مهر
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۱۲/۲۱ ساعت توسط م مهر
|