چادرسياه ِ خسته ي خاورميانه ام
افتاده است نعش زمين، روي شانه ام

دارم به درد مي کشم اين بار ِ غصّه را
بر روي دست هاي ظريف زنانه ام

در من صداي خواندن ِ شعري ست توي بغض
تا مرز گريه منتظر يک بهانه ام

صد جفت چشم ِ خيره به من، پشت پنجره
ماشين ِ نفت کش وسط حوض ِ خانه ام

افتاده است سايه ي ديوار در حياط (حيات)
تنها به آفتاب ِ سر بام، قانعم!

من را بغل بگير عزيزم که سال هاست
محتاج لحظه هاي خوش ِ عاشقانه ام

شعر از فاطمه اختصاري