به یاد آوردم رنگ ها، صداها را
به یاد آوردم رنگ ها، صداها را
به یاد آوردم طعم ها و بوها را
در ِ فلزّی سلول و سردی دیوار
چراغ ِ روشن و بی خوابی پتوها را
نگاه خیره و چسبنده ی نگهبان ها
دروغ و طعنه ی هر روز بازجوها را
که توی خاطره های تو در سرم گشتند
که زیر پا له کردند روبروها را
به یاد آوردم باد سرد آذرماه
چگونه در من ِ آشفته بود موها را
چگونه توی حیاطِ هواخوری، با اشک
به باد دادم، امّید و آرزوها را
* * *
روان شناس نشست و به صورتم زل زد
به خاطراتِ غم انگیز که هنوز و هنوز...
گذاشت توی دهانم دو قرص رنگی را
که ذهن گیج مرا پاک می کند هر روز
شعر از فاطمه اختصاری
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۱۱/۱۱ ساعت توسط م مهر
|