هرچند نیست در پر و بالم توان ، رفیق
هرچند نیست در پر و بالم توان ، رفیق
پر می کشم و می روم از آشیان رفیق
کنج قفس برای کبوتر عجیب نیست
دارد غمی به وسعت یک آسمان رفیق
بگذار باورم شود این عشق ماندنیست
دستم بگیر و باز کنارم بمان رفیق
با من بگو که قهرمانِ سفرنامه ی غمم
کی می رسد به آخر این داستان رفیق
این مردم خرافه پس انداز، می دهند
سرگیجه ام میان ِ زمان و مکان رفیق
خورشید مرد و سرو به دارِ عقوبت است
گفتند گشته مرتکب ِ سایبان رفیق
از یاد باغ های زمین یاس رفته و
اطراف را گرفته سراسر خزان رفیق
با من بیا که رفتن از این خاک ممکن است
ما را بَرَد به سوی بهاری جوان رفیق
چیزی نمانده به آخر این شاهنامه و
دارد شکست می خورد این پهلوان رفیق
دیگر خیال مخالفتی نیست ، در سرم
باشد ! همان که تو گفتی ، همان ، رفیق
محبوس در میان لبانت نشسته ام
زندان بس است ، مرا کن بیان رفیق
این واژه ها میان دلم ، خاک می خورند
یک شب بیا و شعر مرا هم بخوان رفیق
شعر از حامد زرین قلمی