نه... مثلِ این که با چنین برفِ شدیدی
نه... مثلِ این که با چنین برفِ شدیدی
باید بلرزم تا سحر... مانند بیدی
دارند می سابند قندِ ابرها را
روی سرِ دنیا... عجب بختِ سپیدی
از لابلای برف ها... از عمقِ سرما
من گفته بودم می رسی یک روز... دیدی؟
یک لحظه حتّی از دلم جایی نرفتی
از من به من نزدیک تر... حبلُ الوریدی
هم در دلم... هم در کنارِ من نشستی
با این که دور از دست هستی و بعیدی
باور نکن افسانه ی دل کندنم را
حتّی اگر با گوشِ خود از من شنیدی
ایکاش حالم را نمی پرسیدی امّا
حالا که پرسیدی شتر دیدی ندیدی
شعر از محمّد عابدینی
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۹/۱۶ ساعت توسط م مهر
|