نقد جان می طلبیدند که ما تن دادیم
نقد جان می طلبیدند که ما تن دادیم
خویش را در عوض نفس به کشتن دادیم
گفته بودند مقامی ست که باید "دل" باخت
گفته بودند که "دل"، ما سر و گردن دادیم
حج عزیز است ولی در سفرش کج رفتیم
خانه امن است، ولی نقشه به رهزن دادیم
کینه ی کیست که در موسم رمی جمرات
سنگ بس بود، ولی "سر" به فلاخن دادیم
داغ حسرت شد و برگشت به سوی دل ما
هر چه را در طلب دوست به دشمن دادیم
هر چراغی که درین خانه روا بود و رواست
کور کردیم و به آن ظلمت روشن دادیم
بارها حادثه را دیده و دعوت کردیم
بارها صاعقه را راه به خرمن دادیم
آنکه در خانه ی خود نیز غریب است "خداست"
جان طلب کرد ولی در عوضش تن دادیم!
شعر از مرتضی لطفی
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۷/۰۳ ساعت توسط م مهر
|