شب فرو کش کند نگاهت را، صبحگاهان غبار بنشیند
خنجر از پشت می کشی بیرون، دوست پای قمار بنشیند

شرط می بندد و نمی بازد سمت من مثل باد می تازی
می کنی دل دوباره سرگردان تا مگر بر مدار بنشیند

ماه را می کشی کمی پائین مشتری جای ماه می کاری
تا مگر شعله زار اورانوس پشت نصف النهار بنشیند

سمت بتخانه می روی گاهی تا تبر متهم به کشتار است
پاک کن رد ضربه ابراهیم تا نهالت به بار بنشیند

آه ... ای سر سپرده ها روزی چاپلوسان شهر می میرند
زنده باد آنکه ساده برخیزد مرده باد آنکه مار بنشیند

شعر از جابر ترمک