کردهام باز به آن گریه سودا، سودا
کردهام باز به آن گریه سودا، سودا
که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا
ساقیامشب چه جنون ریخت به پیمانه هوش
که شکستم به دل از قلقل مینا، مینا
محو او گشتم و رازم به ملاء توفان کرد
هست حیرانی عاشق لب گویا، گویا
داغ معماری اشکم که به یک لغزیدن
عافیت ها شد ازین آبله بر پا، برپا
درد عشقم من و خلوتگه رازم وطن است
گشتهام اینقدر از ناله رسوا، رسوا
نذر آوارگی شوق هوایت دارم
مشت خاکی که دهد طرح به صحرا، صحرا
دل آشفته ی ما را سر مویی دریاب
ای سر موی تو سرکوب ختنها تنها
دور انسان به میان دو قدح مشترک است
تا چه اقبال کند جام لدن یا دنیا
تا تقاضا به میان آمده، مطلب رفتهست
نیست غیر از کف افسوس طلبها، لبها
بیدل این نقد به تاراج غم نسیه مده
کار امروز کن امروز، ز فردا، فردا
شعر از بیدل دهلوی
+ نوشته شده در ۱۳۷۷/۰۶/۱۶ ساعت توسط م مهر
|