شعری که زندگی ست
آحاد شعر من، همه افراد مردمند،
است) « مضمون قطعه » که بیشتر ) « زندگی » از
جمله را ،« قافیۀ شعر » و « وزن » و « لفظ » تا
من در میان مردم می جویم . . .
این طریق
«. . . بهتر به شعر، زندگی و روح می دهد
اکنون
هنگام آن رسیده که عابر را
شاعر کند مجاب
با منطقی که خاصۀ شعر است
تا با رضا و رغبت گردن نهد به کار،
ور نه، تمام زحمت او، می رود ز دست . . .
خوب،
حالا که وزن یافته آمد
هنگام جست و جوی لغات است:
هر لغت
چندانکه بر می آیدش از نام
دوشیزه ئیست شوخ و دلارام . . .
باید برای وزن که جسته ست
شاعر لغات در خور آن جست و جو کند.
این کار، مشکل است و تحمل سوز
لیکن
گزیر
نیست:
آقای وزن و خانم ایشان لغت، اگر
همرنگ و همتراز نباشند. لاجرم
محصول زندگانیشان دلپذیر نیست.
مثل من و زنم:
من وزن بودم، او کلمات (آسه های وزن)
موضوع شعر نیز
پیوند جاودانۀ لب های مهر بود . . .
با آنکه شادمانه در این شعر می نشست
لبخند کودکان ما (این ضربه های شاد)
لیکن چه سود! چون کلمات سیاه و سرد
احساس شوم مرثیه واری به شعر داد:
هم وزن را شکست
هم ضربه های شاد را
هم شعر بی ثمر شد و مهمل
هم خسته کرد بی سببی اوستاد را!
باری سخن دراز شد
وین زخم دردناک را
خونابه باز شد . . .
الگوی شعر شاعر امروز
گفتیم:
زندگیست!
از روی زندگی ست که شاعر
با آب و رنگ شعر
نقشی به روی نقشۀ دیگر
تصویر می کند:
او شعر می نویسد،
یعنی
او دست می نهد به جراحات شهر پیر
یعنی
او قصه می کند
به شب
از صبح دلپذیر
او شعر می نویسد،
یعنی
او دردهای شهر و دیارش را
فریاد می کند
یعنی
او با سرود خویش
روان های خسته را
آباد می کند.
او شعر می نویسد،
یعنی
او قلب های سرد و تهی مانده را
ز شوق
سرشار می کند
یعنی
او رو به صبح طالع، چشمان خفته را
بیدار می کند.
او شعر می نویسد،
یعنی
او افتخارنامۀ انسان عصر را
تفسیر می کند.
یعنی
او فتح نامه های زمانش را
تقریر می کند.
این بحث خشک معنی الفاظ خاص نیز
در کار شعر نیست . . .
اگر شعر زندگی ست،
ما در تک سیاه ترین آیه های آن
گرمای آفتابی عشق و امید را
احساس می کنیم:
کیوان
سرود زندگی اش را
در خون سروده است
وارتان
غریو زندگی اش را
در قالب سکوت،
اما، اگر چه قافیۀ زندگی
در آن
چیزی به غیر ضربۀ کشدار مرگ نیست،
در هر دو شعر
معنی هر مرگ
زندگی ست!
احمد شاملو هواي تازه