آمد كه تا یك خواب را از من بگیرد
آمد كه تا یك خواب را از من بگیرد
سجاده و محراب را از من بگیرد
می آمد از پس كوچه های كودكی تا
آن لی لی و آن تاب را از من بگیرد
دزدانه آمد تا كه فصل بچه بودن
این گوهر كمیاب را از من بگیرد
شب بود و من دلخوش به نور ماه بودم
آمد كه تا مهتاب را از من بگیرد
همراه ماهی ها رفیق آب بودم
رد شد كه سهم آب را از من بگیرد
من قهرمان قصه ی شهنامه بودم
آمد كه تا سهراب را از من بگیرد
تنها غزل تنها غزل تنها غزل بود
آمد كه بغضی ناب را از من بگیرد
شعر از یوسف احمدی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۲۹ ساعت توسط م مهر
|