مادر ببین که روح مرا جا گذاشتند
مادر ببین که روح مرا جا گذاشتند
جایی که عطره خاطره تان را گذاشتند
سنگینی و وخامت یک داغ تازه را
بر شانه های زخمی بابا گذاشتند
وقتی که دستشان به عدالت نمی رسید
پا در حریم غربت مولا گذاشتند
عادت نداشتند به مردی که ” مرد ” بود
عادت نداشتند که تنها گذاشتند
دیوارهای کوفه به تکرار شاهدند
حتی به بال پنجره ها پا گذاشتند
بابا که هیچ طاقت تزویر را نداشت
در دستهاش دست تمنا گذاشتند
بابا نخواست فاصله بیشتر شود
بابا نخواست فاصله … آیا گذاشتند ؟
عمری به نام دین خدا سکه می زدند
آن روی سکه را به تماشا گذاشتند
حالا ببین که نام تورا ماندنی ترین
گلواژه ی شفاعت فردا گذاشتند
نامت شکوفه بار ترین شعر زندگیست
نام مرا به شوق تو ” زهرا” گذاشتند
شعر از سیده زهرا بصارتی متقی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۲۳ ساعت توسط م مهر
|