دلم از کهنگی این شب ناجور گرفت
دلم از کهنگی این شب ناجور گرفت
باید از نو خبر از خاطرهای دور گرفت
چشم وا کردی و تکلیف جهان روشن شد
آفتاب آمد و از مهر شما نور گرفت
خواب دیدم لب شیرین تو را میبوسم
صبح دیدم که لبم مزّهی انگور گرفت
بی سبب در نخِ ابرم که ببارد بر من
این کلافی است که در خود گرهی کور گرفت
شعر از دادیار حامدی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۱۷ ساعت توسط م مهر
|