مادرانه مرا صدا کردي وحشي این غزل گرفت آرام
ذات بي مرگ شعرهاي سپيد از تو می گيرد عاشقت الهام

در ازل در بهشت چشم تو بود کرده بودم اگر حسابي باز
مهرباني و شاعري محتاج واژه می گيرد از نگاه تو وام

من در آفاق تار گم بودم در هراس از کمين گران شکار
معجز آب و دانه ات زيباست این کبوتر اگر نشست به دام

در من این رستمی که پروردي رفت تا فتح خوان ديو سپيد
گفته بودي مراقبم هستي پهلوانت مباد تا ناکام

گاه می پرسمش که راوي چيست آخر داستان من با تو
نکند دوست ،سحر چشمانت کرده باشند پخته ای را خام

رنجه خاطر شدي ببخشايم بعد از این واژه ها يقين دارند
و در این جنگ در دلم هرکس به تو شک کرد می شود اعدام

با توام از خودم گريزانم من تو را کشف می کنم درخويش
تو همان استعاره ای هستي که مرا برد تا نبوغ کلام

من تو را رود گريه می کردم هق هقم خواب اب را اشفت
همه ماهيان درياها می شناسند مرا و ترا با نام

در غمت خواجه را صداکردم غزلي راسروده بود از تو
«زهر هجري چشيده ام که مپرس »شام بدرود تا به صبح سلام

شعر از زین العابدین محب علی

از مجموعه "ذات بی مرگ شعرهای سپید"/انتشارات نیماژ