تا که چشمان زلیخا به غلام افتاده
تا که چشمان زلیخا به غلام افتاده
یوسف از چاه به زندان مدام افتاده
گرگ امروزه زیاد است نظر کن یعقوب
که جگر گوشه تو دست کدام افتاده ؟ !!
فال مشکین که برآن عارضی گندم گون است
دانه بود و دلت اینگونه به دام افتاده
دل سپردن قدم اول دل کندن ماست
حرف « واو » ی که از آغاز سلام افتاده
می جود فکر کسی ناخن و لب هایت را
مثل مردی که به چنگال جذام افتاده
ماه در آینه ی آب خودش را می دید
حوض بیچاره گمان برد که به دام افتاده ؟ !
شعر از طاهره کوپالی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۲۲ ساعت توسط م مهر
|