من بودم و جنون که به پایان نمی رسید
من بودم و جنون که به پایان نمی رسید
پیوسته خسته ای که به سامان نمی رسید
بغضی که با تراکم حسرت نمی شکست
ابری ترین هوا که به باران نمی رسید
بادی نمی وزید و غباری نمی زدود
بر خاک مانده بودم و توفان نمی رسید
رودی که پشت سد به سکون تن نمی سپرد
بی صبر مانده بود و به طغیان نمی رسید
من بودم و خیال پریدن به بام نور
من بودم و جنون که به پایان نمی رسید
شعر از فریبا یوسفی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۱۱ ساعت توسط م مهر
|