کم بگو شعر بخوان،در خفقانم بانو
کم بگو شعر بخوان،در خفقانم بانو
هر غزل خنجر تیزیست به جانم بانو
بس که تنها شده ام بین هزاران کلمه
مرگِ یک زندگیِ در جریانم بانو
وارث سبزی یک سر که شده عین عذاب
لعن صدبار به سرخی زبانم بانو
شاعری گفت که از چشم تو خواهم گفت و
مثل او در غم یک لقمه ی نانم بانو
چند سالیست که سرما به تنم ریشه زده
مثل مرداد بِدَم در شریانم بانو
همچو برگی شده ام مضحکه ی دست نسیم
چون زمستانم و درگیر خزانم بانو
پس نگو شعر بخوان لحن صدایت خوب است
بهتر آن نیست که من شعر نخوانم بانو؟؟
شعر از سیامک کیهانی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۷/۲۰ ساعت توسط م مهر
|