گهواه را تاب می داد آرام آرام ، کودک
گهواه را تاب می داد آرام آرام ، کودک
آرام تا بر نخیزد از خواب نازش عروسک
آرام تا بر نخیزد از خواب نازش عروسک
مادر شده بود آری ، دنیایی از مهربانی
گهواره را تاب می داد دستان معصوم کوچک
در چشمهایش شکفته باغی زگلهای زیبا
یک رود رؤیای شیرین ، یک آسمان باد بادک
فردا عزیزم به خانه با دست پُر خواهم آمد
می گفت این را و چشمش می گشت دنبال قلک
ای کاش پر بود قلک ، فردا خدایا مبادا
سهمش همه شرم باشد از قول خود با عروسک.
شعر از محمد پیرانی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۱۶ ساعت توسط م مهر
|