گهواه را تاب می داد آرام آرام ، کودک
آرام تا بر نخیزد از خواب نازش عروسک

مادر شده بود آری ، دنیایی از مهربانی
گهواره را تاب می داد دستان معصوم کوچک

در چشمهایش شکفته باغی زگلهای زیبا
یک رود رؤیای شیرین ، یک آسمان باد بادک

فردا عزیزم به خانه با دست پُر خواهم آمد
می گفت این را و چشمش می گشت دنبال قلک

ای کاش پر بود قلک ، فردا خدایا مبادا
سهمش همه شرم باشد از قول خود با عروسک.

شعر از محمد پیرانی