در نگاه تو اگر نقشم و بر دیوارم
هر شب از داغ تو لبریزم و خون می بارم

با تو هم قسمت من رفتن و سرگردانیست
نقطه ی مبهم بر دایره ی پرگارم

جذبه ی چشم تو پیداست چه با من بکند
من که از چشم تو نادیده چنین بیمارم

بغض تاریخم و ناگفته ی صدها قرنم
ترسم از گریه ی خون هم نگشاید کارم

ماه من بی تو مگر می شود آرام گرفت؟
سال ها رفته که من بی تو به شب بیدارم

آرزو بر دل من مانده که تنها یک شب
با تو این داغ که بر دل زده ای بردارم..

شعر از ندا پارس